و من حدیثی نانوشته ، مبهم، | هفته اوّل بهمن ۱۴۰۳

ماهی

یکی از ماهی های آکواریوممون ناپدید شده ..

شاید دلش اقیانوسو میخواسته و فرار کرده ....

##

فردا بازم یه مصاحبه کاری دارم، این بار یه شرکت خودروسازیه ، البته که خودروسازی نیست و بیشتر تو کار مونتاژ و واردات ماشین از کشورای دیگه اند.

امروز انقد گوگلشون کردم که تا فی خالدون شرکتو در اوردم!

امیدوارم شرایط ش خوب باشه و منم قبول کنن و یه مدت باز برم سرکار، درسته عمیقا دلم نمیخواد اما تو شرایط کنونی لازم دارم .

فکر میکنم شاید اینجوری شرایط روحی شاهینم بهتر بشه ، چون فکر میکنم خیلی فشار روشه و خسته شده .

امیدوارم سال دیگه این موقع مالک ماشین خودم باشم

امیدوارم بهترین اتفاق ها برام بیوفته

امیدوارم پول دار و قدرتمند شم !

ماهی آبی کجا رفتی؟

پایان سفر

در طی این چند روز هی دلم میخواست بیام و بنویسم اما هی وقت نمیشد .

با اینکه خیلی انگیزه ای برای این سفر نداشتم اما خیلی بهم خوش گذشت ، تازه دارم میفهمم که یه وقتایی بیخیال بودن و سپردن خودمون به دست سرنوشت چقدر میتونه آرامش بخش و لذت بخش باشه . تو این سفر فقط سعی کردم لذت ببرم به کسی گیر ندم و به چیزی فکر نکنم .

یه روز که با مهناز رفته بودیم لب دریا با یه گروه ماهیگیر آشنا شدیم و من با رییس شون که یه آقای سن و سالی بود دوست شدم ، کنارش بودم باهاش حرف زدم و تو ماهیگیری کمکشون کردم ، خیییلی حال داد .

دیروزم چون باید هتلو تحویل میدادیم یهویی تصمیم گرفتن که ویلا بگیریم و شب آخر و تو یه ویلای استخر دار باشیم

نگم براتون که چقدررر استخرش حال داد، هر چند دو سه باری داشتم غرق میشدم اما خیلی چسبید ، فقط امیدوارم اچ پی وی نگرفته باشیم :))

خلاصه که این سفر هم به پایان رسید و من فهمیدم که یه وقتایی باید آسون گرفت ، باید به همین نحو تمرین کنم که بی خیال شم و رو یه موضوع قفلی نزنم اینجوری زندگی خیلی لذت بخش تر می شه و میتونم راحت تر پیش برم.

روز دوم سفر

هوا از صب ب شدت بارونیه، یه بارون سیل آسا که ما رو تو خونه حبس کرده.

ولی من همین هوا رو هم عاشقم ، چون من عاشقانه بارونو دوس دارم .

از صب همش تو یه حالت چرت وخوابو بیدار ب سرمیبردم ولی الان کمی سرحال م .

الان ک همه تو چرتن..

وقتی رفته بودیم رستوران ناهار بخوریم ، اومدم گوشیمو از کاپشنم در بیارم دقیقا پاکت سیگارم افتاد جلو چشم شاهین !

وقتی برگشتیم خونه با تیکه بهم گف که مارلبرو تو بیار بکشیم..!

احسان با تعجب گف چی؟! سیگار؟! مارلبرو ؟ حدیث؟! و پشمانش فر خورد ..

آره.. منی که نمدونستم سیگار چی هست ، الان سیگاری شدم .

تازه دارم درک میکنم که آدم برای فرار از بعضی چیزا ممکنه چ کارا که نکنه ..

اولین روز مسافرت

اومدیم شمال ، چابکسر .

احسان و مهنازو شاهین رفتن خوابیدن و من داشتم زیر نور آباژور کتابمو میخوندم .

هتلی که هستیم خیلی خوب و راحته و هوا امروز بی نهایت خوب بود ،امیدوارم روزای دیگه هم به همین صورت باشه.

محوطه اینجا خیلی زیباس

غروب با مهناز رفتیم یه دوری زدیم ، عکس گرفتیم و سیگار کشیدیم ، حتی لب دریا هم رفتیم اما انقد تاریک و خلوت بود که جرات نکردیم جلو تر بریم

اینکه عادت کردم شبا دیر بخوابم ، اصلا عادت خوبی نیست ولی واقعا آرامش شب رو دوست دارم

دوست دارم شب ها بیشتر زندگی کنم ، کتاب بخونم ، ساز بزنم ، فکر کنم ، سیگار بکشم . ولی خب میدونم که عادت خوبی نیست .