پایان سفر
در طی این چند روز هی دلم میخواست بیام و بنویسم اما هی وقت نمیشد .
با اینکه خیلی انگیزه ای برای این سفر نداشتم اما خیلی بهم خوش گذشت ، تازه دارم میفهمم که یه وقتایی بیخیال بودن و سپردن خودمون به دست سرنوشت چقدر میتونه آرامش بخش و لذت بخش باشه . تو این سفر فقط سعی کردم لذت ببرم به کسی گیر ندم و به چیزی فکر نکنم .
یه روز که با مهناز رفته بودیم لب دریا با یه گروه ماهیگیر آشنا شدیم و من با رییس شون که یه آقای سن و سالی بود دوست شدم ، کنارش بودم باهاش حرف زدم و تو ماهیگیری کمکشون کردم ، خیییلی حال داد .
دیروزم چون باید هتلو تحویل میدادیم یهویی تصمیم گرفتن که ویلا بگیریم و شب آخر و تو یه ویلای استخر دار باشیم
نگم براتون که چقدررر استخرش حال داد، هر چند دو سه باری داشتم غرق میشدم اما خیلی چسبید ، فقط امیدوارم اچ پی وی نگرفته باشیم :))
خلاصه که این سفر هم به پایان رسید و من فهمیدم که یه وقتایی باید آسون گرفت ، باید به همین نحو تمرین کنم که بی خیال شم و رو یه موضوع قفلی نزنم اینجوری زندگی خیلی لذت بخش تر می شه و میتونم راحت تر پیش برم.