منم من، میهمان هر شبت،
لولی‌وَشِ مغموم
منم من، سنگ‌ِ تیپاخورده‌ی رنجور
منم، دشنام پست آفرینش، نغمه‌ی ناجور
نه از رومم، نه از زنگم، همان بی‌رنگِ بی‌رنگم
بیا بگشای در، بگشای دلتنگم.

مهدی اخوان‌ ثالث
زمستان

یادمه نوجوون که بودم ۱۸ ۱۹ سالم ، یه وبلاگ رو خیلی میخوندم که نویسنده ش اسم خودشو لولی وش مغموم گذاشته بود ، از صداقتی که تو متن هاش بود خوشم میومد. تمام حرف هاش رو خیلی رک و صادقانه بیان می‌کرد و اصلا ب خودسانسوری اعتقادی نداشت .. منم یه وقتایی خیلی سعی کردم که خود واقعی مو بنویسم اما باز یه وقتایی میترسم که یه آدم آشنا ، شاهین یا هر کس دیگه ای اینجا رو بخونه و این ناخودآگاه باعث میشه یه سری حرفا رو ننویسم

راستش

حالم خوب نیست

خیلی کلافه تر و بی انگیزه تر و بی انرژی تر و بی حوصله تر از همیشه ام .

زندگی م واقعا اون چیزی که فکر میکردم نشد، نارضایتی عمیقی رو حس میکنم و مدام با خودم توی جنگم که چرا انقد ناشکری میکنم

اصلا دلم نمیخواست تو این سن و سال همش برای فرار از واقعیت هایی که هر روز میخوره تو صورتم سیگار بکشم و همین سیگار هم حالم رو بدتر کنه

من سیگار رو دوست ندارم و از اینکه الان بهش پناه بردم هم حالم رو بد میکنه

چند روز پیش دیدم کراش نوجوونی هام رل، زده ، تا حالا راجع بش ننوشتم ولی خب یکی بود که خیلی ازش خوشم میومد و متاسفانه ب واسطه فضای مجازی و عکسا و این چیزا دورا دور در جریان زندگی هم بودیم ، هنوز مجرد بود و چند روز پیش دیدم که با یه دختریه .. نمیدونم چرا اصلا خوشحال نشدم !شاید من یه سری اختلالات روانی دارم ، نمیدونم در کل ، یه وقتایی یه سری احساساتی بهم دست میده که نمتونم علتش رو بفهمم و خودم رو هم غافلگیر میکنه .. چرا واقعا باید دلم نخوادکه کراش بچگیام خوشحال و خوشبخت بشه ,؟ اون که همون موقع هم حسی ب من نداشت و حرکتی نزد و این حس مطلقا یه طرفه بود و الانم که من متاهل شدم بنابراین دلیلی نمیبینم که براش خوشحال نباشم اما خب نیستم!

در کل تخمی ترین ح ممکن شدم که اصلا حالم با خودم خوب نیست!